
از عشق زیباتربودن کنار کسی است که تو را نقطه ب نقطه بلد استبلد است ...!زخمهایت را ببوسدروحت را نوازش کنداتش درونت را آرام کنددر اوج غم ارامش را هدیه دهدبلد است ..!عشق بلد بودن میخواهد......
ادامه مطلب
به دلم ، به دلم افتاده که برمیگردی یه روزآخه قلبای ما به هم حس داره هنوزاگه حتی پیدا شه هر کی بهتر ازتدلِ من میمونه رو حالش با تو فقطبا تو ام ، با تویی که پُر شده عکسات دور و ورمکه نمیرن خاطره هات از ...
ادامه مطلب
گمان میکردمروزهای دور از توغم ها رو ب زوال خواهد رفتو درد نبودنت، تسکین پیدا خواهد کرداما بذر عشقی که در دلم کاشته بودیجوانه زد,شکوفه کرد..پیش بیا ..گرمای آغوش تو را کم دارد, تا ب بار بنشیند ^_^ بلکه. +نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶ساعت20:53 توسطHamidReza ♥ Fereshteh | ...
ادامه مطلب
تقصیر تو نیستـــــ هر چه هست زیرِ سرِ پاییز استـــــ که به نسیمی عقل را می رباید تا دل، بی اگر و امایی تنگ تو شود... +نوشته شده در دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ساعت15:3  توسطHamidReza ♥ Fereshteh | ...
ادامه مطلب
الکی میگفت نمیدونم عشق چیه. فکر میکرد من ندیدم صبح یواشکی دو قاشق عشق ریخت تو لیوان چای هم زد، بعد لبخندشو جمع و جورکرد آورد داد دستم گفت واسه خودم ریختم واسه تو ام ریختم. ولی هرکسی نمیدونست من چای رو فقط با شکر میخورم. میدونست؟همین دم ظهری. پاشد پنجره رو باز کرد دستاش بو عشق گرفته بود. بهش گفتم یه بویی میاد گفت بوی اقاقیای پشت پنجره ست. دم پنجره وایسادم اون که دور شد دیگه هیچ بویی نمیومد.سر...
ادامه مطلب
هستی و هست این خوشبختی صدایم میزنی... صدای باران می آید قدم به قدم، پاهایم به سمتت سرازیر می شود و سطر به سطر لبهایم در عطش طعم لبهایت می دَوَد. آنقدر پُرَم از تـــــــــو آنقدر بوسه می خواهم^_^ هستی و هست این خوشبختی سرم به سمت شانه هایت می لغزد رویایم به طرفِ انگشتانت و تنم به سمتِ تنت... "این عشـــــقـــــ هست و همچنان پابرجا" +نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶ساعت10:25 توسطHamidReza ♥ Fereshteh | ...
ادامه مطلب
من فکر میکنم در غیابِ تو همهیِ خانههای جهان خالیست... همهیِ پنجرهها بسته است وقتی که تو نیستی! من هم... تنهاترین اتفاقِ بی دلیلِ زمینم. ...
ادامه مطلب
دنیا تنها چهار حرف است اما پای خندههای تو که بیاید وسط "دنیا" هزار حرف است هزار جمله... ...
ادامه مطلب
می و معشوق و گلزار و جوانی ازین خوشتر نباشد زندگانی تماشای گل و گلزار کردن می لعل از کف دلدار خوردن حمایل دستها در گردن یار درخت نارون پیچیده بر نار به دستی دامن جانان گرفتن به دیگر دست نبض جان گرفتن گه آوردن بهار تر در آغوش گهی بستن بنفشه بر بناگوش گهی در گوش دلبر راز گفتن گهی غمهای دل پرداز گفتن جهان اینست و این خود در جهان نیست و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست "نظامی گنجوی" ...
ادامه مطلب
دلم از نام خزان می لرزدزانکه من زاده تابستانمشعر من آتش پنهان من استروز و شب شعله کشد در جانممی رسد سردی پاییز حیاتتاب این سیل بلاخیز م نیستغنچه ام غنچه ی نشکفته به کامطاقت سیلی پاییزم نیست... ...
ادامه مطلب
بیدار که شوم می دانم روی اولین نگاه پاییزی تو را خواهم دید وقتی آخرین نگاه شهریورانه ی من عطش انتظار را در تولد صبح تو معنا می کند ... ...
ادامه مطلب
به همین روزهای مبارک قسم "یک روز" لم میدهم به همین پشتی های یادگاری مادر بزرگ... سر تا پایت را وجب میزنم وقتی حواست نیست و چای دم میکنی برایم! زیر لب میگویم ای درد و بلایت... میپرسی آقا چیزی گفتید... میگویم نه! نه! خانم... بیا بنشین،آمدم حال که یک عمر تماشایت کنم شما هم که فقط توی آشپزخانه بودی! ....
ادامه مطلب
گرامی ترین و زیباترین چیز ها در جهان نه دیده می شوند و نه حتی لمس می شوند آنها را تنها بایددر دل حس کرد... تــــــو ناب ترین احساس دلمی ...
ادامه مطلب
مرا جانانه در آغوش بگیرموهایم را با آن دست های نازنینت نوازش کنو سرم را چون نوزادی دو ماههروی سینه ات بگذارمی خواهم تمام عمرنفسم از جای گرم بلند شود ... ...
ادامه مطلب