بهش گفتم:
می ترســـــم!
می ترسم یه روزی بیاد که حضورت را احساس نکنم
گفت: من که جایی نمی رم... همیشه هستم
چشماش هیچ وقت دروغ گوهای خوبی نبودند
بهشون خیره شدم و گفتم: بودن داریم تا بودن.
می شه کیلومترها از هم دور بود،
می شه روزها و ماه ها همدیگه رو ندید،
اما به یاد هم بود و به اندازه هزار سال از هم خاطره داشت
من می ترسم... می ترسم این روزها یادمون بره
سکوت کرد
دستش رو گرفتم و گفتم: بیا یه قولی بهم بدیم
قول بده با من یا بی من،
هرجای دنیــــا که نفس می کشی،
من رو از یاد نبری، من فوبیای فراموش شدن دارم

برچسب:
نویسنده: اشکان کریمی