
می دانی که من سال هاستــــــ چشم به راه توام... سرم به کار کلماتِ خودم گرم است تو را به اسم آب تو را به روح روشن دریا به دیدنم بیـــا مقابلم بنشین من به تو که از فهم اعتمادی محتاجم من از اینهمه نگفتن بی تو خسته ام خرابم... ویرانم... واژه برایم بیاور بی انصاف ...
ادامه مطلب
کسی چه می داند که این بوی انتظار از سینه مردی در ایستگاه به مشام می رسد کسی چه می داند که بوسه ای روی لب های مرد شوق خاطره ای دارد. و کسی چه می داند که این خاطره هر ثانیه تکرار می شود. ...
ادامه مطلب
پدر بزرگ مى گفت: انتظار كارِ مَرد نيست! يك دلِ قوى مى خواهد كه در تنِ مَرد قرارش نداده اند! زن بايد باشد تا انتظار را تاب بياورد... . مَرد؛ هزار وُ يك جور فكر مى كند وَ در آخِر مى اندازدش دور... زن امّا، مى ماند به هر جان كندنى مى ماند... . ...
ادامه مطلب