
خدایا آغوشت را به من می دهی؟ برای گفتن چیزی ندارم اما برای شنفتن حرفهای تو گوش بسیار.... می شود من بغض کنم تو بگویی:مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی می شود من بگویم خدایا؟ تو بگویی :جان دل می شود بیاید؟؟؟ ...
ادامه مطلب
دوستت دارم چو بوی تازه ی نان به وقت افطار دوستت دارم چو عطر تند پدربزرگ به وقت نماز دوستت دارم چو یاس های ترمه ی بی بی چو شب بو های باغچه ی حیاط چو گلبرگ سرخ میان کتاب دوستت دارم و هر بار بجای گفتنش؛ بو میکشم تمام عطرهای جهان را که از تن ات بارها جا گذاشته ای ...
ادامه مطلب
خدا کند یه اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیمان آری همينجا وسط بی حوصلگی های روزانه مان نگرانی های شبانه مان وسط زخمهای دلمان آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم یک اتفاق خوب بیافتد آنقدر خوب که خاطرات سالها جنگیدن وخواستن ونرسیدن ، از یادمان برود آنگونه که یک اتفاق خوب از پشت کوهای صبرمان طلوع کند طلوعی که غروبش غروب همه ی غصه هایمان باشد برااای همیشه .. . ...
ادامه مطلب